از آنجا که عامه آحاد آدمی باید شاعر باشند و اگر شاعر نباشند ای بسا آدم نباشند؛ و از آنجا که شاعر بودن از عهود قدیمه به بند ناف ما بسته بوده؛ و از آنجا که اگر احدی از احاد بشری شاعر نباشد، یحتمل اختلالاتی در ارتباطات عاشقی و تعشیقیاش بروز مینماید؛ و هم از آنجا که جناب ما اصولاً در عامه علوم و فنون مهارتی بسزا دارد و در این مقوله نیز تجارب مکفیه از عهود ماضیه کسب نموده است، صلاح بر این امر خطیر دیدیم که از برای هدایت و سعادت آن دسته آحادی که خواستهاند شاعر بشوند اما نشده که شاعر بشوند، تعلمیاتی مکفی بدهیم مر این بندگان درگاه را تا بشود که شاعر بشوند و احیاناً شاعر نشده از دنیا نرفته باشند. پس قرائت کنید اصول مرقومهٔ ذیل را و عمل کنید فرمایشات فخیمهٔ جناب ما را:
1- اول از همه یک عینک با بندک میخرید و بندش را میاندازید پس گردن.
2- زلفتان را از پس و ریشتان را از پیش رها کنید (الاهم فی درازتینا).
3- یک عکس از خودتان بیندازید. سر مبارک را بگیرید پایین و دست مبارک را بچسبانید به گیجگاهتان. یک نوری هم اگر از آنطرف بیاید که نصف تمثال بیمثالتان را تاریک و نصف دیگرش را منور کند، ارجح باشد. باید به عینه معلوم و مکشوف باشد که شما کولهباری حجیم و وزین از غم و درد و چه تفکرات عمیقهای دارید که احدی را قوهٔ درک و فهم آن نباشد. اگر مؤنث بودید، ارجح باشد که چشمتان را قدری بفهمی نفهمی خمار کنید و خلاصه آنطور اطواری که خودتان بهتر از جمله عقلای قوم میدانید به عمل آورید تا دلها را آب و اشکها را روان کنید. در این قبیل امورات خودتان مهارت کافی و مکفی دارا هستید و نیازی به تعلمیات و صرف وقت عزیز از جانب جناب ما نباشد.
4- عاشق شوید در وصف عشق و معشوقتان بسرایید. اما یادتان باشد هیچوقت اسم او را ننویسید و نگویید. چون شما را لازم باشد که به وقت معهود معشوقتان را با معشوق زاپاس تعویض کنید و به هر احدی که دلتان خواست بگویید که منظورتان از این شعر خودِ خود او بوده و این شعر را فقط برای خودِ خود او سرودهاید.
5- اصلاً خیال نکنید که باید ادب و ادبیات بدانید و صرف و نحو بلد باشید و به لغات و اصطلاحات احاطه داشته باشید. این حرفها کلاً چرند است. فقط کافی باشد که چند لغتی را یاد بگیرید و پس و پیششان کنید: تنهایی، غم، درد، اشک، دل، عشق، پرنده، آسمان، موج، دریا، باد، نسیم، آبی، سبز. مثلاً یکبار بسرایید: «باد میبارید، دل من آبی بود، اشک موج میزد در آسمان دل من، ای جیگر سبز و آبی من» و دفعه بعد بسرایید: «غم میبارید، دریای دل من سبز بود، عشق موج میزد در دریای پرنده من، ای جیگر درد و تنهایی من».
6- مواظبت کنید که احیاناً به هر نحوی از انحاء شعر شما معنا و مفهوم نداشته باشد. اصولاً شعری که معنا داشته باشد، شعر نیست و چرند است و اگر هم معنا داشته باشد، هیچ احدی هم معنایش را نمیفهمد. شعر باید که بیمعنا باشد تا بسا عالمانه به نظر رسد و بشود در اطرافش تحلیلات منورالفکرانه نوشت. مطمئن باشید احدی نگوید که شعرتان را نفهمیده؛ چون بیم دارد که مبادا متهم به نفهمی و شعرندانی شود.
7- چند تا شاعر قدیم و جدید از برای پز دادن و فحش دادن انتخاب کنید. اصولاً تا وقتی که به چند تایی شاعر پز و فحش ندهید، شاعر نمیشوید.
8- از برای چند تایی اثر منظوم یا منثور تحلیل بنگارید. مثلاً از برای بوف کور. اصلاً مهم نباشد که تحلیل شما معنی و مفهوم داشته باشد و اصلاً هم خیال نکنید تحلیلهایی که قبل از شما نوشته شده، معنا و مفهوم داشته است.
9- اسم چند نفر روشنفکر و ادیب که ترجیحاً فرنگی باشند را یاد بگیرید. از همینهایی که هر احدی هر چه مینویسد، نقلی هم از آنان بیخود و بیجهت میچپاند داخلش. این مهم نباشد که واقعاً کتب و رسائل آنها را قرائت باشید و نقل کنید. هر چه دلتان خواست بنویسید و به آن بابا منتسب کنید. مهم این باشد که نشان دهید از جریانات فاخرهٔ ادبی و روشنفکرانه روز مطلع هستید. مطمئن باشید که شخص دیگری هم آنها را نخوانده و یقه شما را نخواهند گرفت.
10- چاپ کتاب شعر و دیوان شریفهٔ شما اصلاً موضوع مهمی نیست. یادتان باشد که اصولاً لازم نیست «اثر»تان چاپ شده باشد تا صاحب اثر شوید. اگر اثرتان را چاپ نکردند، میتوانید مدعی شوید که اشعار شما عمیقتر از آنست که احدی آنها را درک بکند و بفهمد و اصلاً هم میل ندارید آنها را چاپ کنید. یا اینکه میتوانید چند کلمه بخصوص بگذارید داخلش و بعد بدهید به اداره سانسور تا فوراً توقیف و موقوف شود. حالا با یک تیر دو نشان زدهاید. هم بیاینکه کتابی چاپ کرده باشید، شاعر «صاحب دیوان» هستید و هم میتوانید در مصاحبه با جراید بنای مظلومیت خودتان را بگذارید که ای داد، ای فغان، ای واویلا، «اثر» مرا توقیف کردند. اگر هم خواستید دیوانتان را واقعاً چاپ کنید، بگویید که به خواهش و التماس و استغاثه دوستان و هزاران خاطرخواهی که صبح تا شام نامه میدهند و اصرار میکنند، چنین کردهاید.
11- درد داشته باشید. مهم نیست چه دردی. اصلاً هم لازم نیست از آن درد حرفی بزنید. مهم این باشد که دردی این وسط باشد که خیلی هم سنگین باشد. اینقدر سنگین که اگر کولهبار آن درد را بر شانه کسی بگذارید، فیالفور و فیالمجلس چهار چرخش از هم بپاشد.
12- اگر نصف شب احساس شیرین شاعری از سرتان پرید و دیدید نان خشکی هم در سفره ندارید، اصلاً ناراحت نشوید. چون میتوانید پیاله و خیال زلف یار را زمین بگذارید (خیار نه، خیال) و بلند شوید بروید بشوید شاعر صلهگیر. آنوقت همین اصول فخیمه ما را هم لازم نیست رعایت کنید. فقط کافیست چند حرف مفت برای خوشایند صلهدهنده بگویید تا دهانتان را مثل دهان فرخی و عنصری پر از سکههای زر کنند.
حالا بلند شیت بریت و مطمئن باشیت که شاعر شدیت.
1- اول از همه یک عینک با بندک میخرید و بندش را میاندازید پس گردن.
2- زلفتان را از پس و ریشتان را از پیش رها کنید (الاهم فی درازتینا).
3- یک عکس از خودتان بیندازید. سر مبارک را بگیرید پایین و دست مبارک را بچسبانید به گیجگاهتان. یک نوری هم اگر از آنطرف بیاید که نصف تمثال بیمثالتان را تاریک و نصف دیگرش را منور کند، ارجح باشد. باید به عینه معلوم و مکشوف باشد که شما کولهباری حجیم و وزین از غم و درد و چه تفکرات عمیقهای دارید که احدی را قوهٔ درک و فهم آن نباشد. اگر مؤنث بودید، ارجح باشد که چشمتان را قدری بفهمی نفهمی خمار کنید و خلاصه آنطور اطواری که خودتان بهتر از جمله عقلای قوم میدانید به عمل آورید تا دلها را آب و اشکها را روان کنید. در این قبیل امورات خودتان مهارت کافی و مکفی دارا هستید و نیازی به تعلمیات و صرف وقت عزیز از جانب جناب ما نباشد.
4- عاشق شوید در وصف عشق و معشوقتان بسرایید. اما یادتان باشد هیچوقت اسم او را ننویسید و نگویید. چون شما را لازم باشد که به وقت معهود معشوقتان را با معشوق زاپاس تعویض کنید و به هر احدی که دلتان خواست بگویید که منظورتان از این شعر خودِ خود او بوده و این شعر را فقط برای خودِ خود او سرودهاید.
5- اصلاً خیال نکنید که باید ادب و ادبیات بدانید و صرف و نحو بلد باشید و به لغات و اصطلاحات احاطه داشته باشید. این حرفها کلاً چرند است. فقط کافی باشد که چند لغتی را یاد بگیرید و پس و پیششان کنید: تنهایی، غم، درد، اشک، دل، عشق، پرنده، آسمان، موج، دریا، باد، نسیم، آبی، سبز. مثلاً یکبار بسرایید: «باد میبارید، دل من آبی بود، اشک موج میزد در آسمان دل من، ای جیگر سبز و آبی من» و دفعه بعد بسرایید: «غم میبارید، دریای دل من سبز بود، عشق موج میزد در دریای پرنده من، ای جیگر درد و تنهایی من».
6- مواظبت کنید که احیاناً به هر نحوی از انحاء شعر شما معنا و مفهوم نداشته باشد. اصولاً شعری که معنا داشته باشد، شعر نیست و چرند است و اگر هم معنا داشته باشد، هیچ احدی هم معنایش را نمیفهمد. شعر باید که بیمعنا باشد تا بسا عالمانه به نظر رسد و بشود در اطرافش تحلیلات منورالفکرانه نوشت. مطمئن باشید احدی نگوید که شعرتان را نفهمیده؛ چون بیم دارد که مبادا متهم به نفهمی و شعرندانی شود.
7- چند تا شاعر قدیم و جدید از برای پز دادن و فحش دادن انتخاب کنید. اصولاً تا وقتی که به چند تایی شاعر پز و فحش ندهید، شاعر نمیشوید.
8- از برای چند تایی اثر منظوم یا منثور تحلیل بنگارید. مثلاً از برای بوف کور. اصلاً مهم نباشد که تحلیل شما معنی و مفهوم داشته باشد و اصلاً هم خیال نکنید تحلیلهایی که قبل از شما نوشته شده، معنا و مفهوم داشته است.
9- اسم چند نفر روشنفکر و ادیب که ترجیحاً فرنگی باشند را یاد بگیرید. از همینهایی که هر احدی هر چه مینویسد، نقلی هم از آنان بیخود و بیجهت میچپاند داخلش. این مهم نباشد که واقعاً کتب و رسائل آنها را قرائت باشید و نقل کنید. هر چه دلتان خواست بنویسید و به آن بابا منتسب کنید. مهم این باشد که نشان دهید از جریانات فاخرهٔ ادبی و روشنفکرانه روز مطلع هستید. مطمئن باشید که شخص دیگری هم آنها را نخوانده و یقه شما را نخواهند گرفت.
10- چاپ کتاب شعر و دیوان شریفهٔ شما اصلاً موضوع مهمی نیست. یادتان باشد که اصولاً لازم نیست «اثر»تان چاپ شده باشد تا صاحب اثر شوید. اگر اثرتان را چاپ نکردند، میتوانید مدعی شوید که اشعار شما عمیقتر از آنست که احدی آنها را درک بکند و بفهمد و اصلاً هم میل ندارید آنها را چاپ کنید. یا اینکه میتوانید چند کلمه بخصوص بگذارید داخلش و بعد بدهید به اداره سانسور تا فوراً توقیف و موقوف شود. حالا با یک تیر دو نشان زدهاید. هم بیاینکه کتابی چاپ کرده باشید، شاعر «صاحب دیوان» هستید و هم میتوانید در مصاحبه با جراید بنای مظلومیت خودتان را بگذارید که ای داد، ای فغان، ای واویلا، «اثر» مرا توقیف کردند. اگر هم خواستید دیوانتان را واقعاً چاپ کنید، بگویید که به خواهش و التماس و استغاثه دوستان و هزاران خاطرخواهی که صبح تا شام نامه میدهند و اصرار میکنند، چنین کردهاید.
11- درد داشته باشید. مهم نیست چه دردی. اصلاً هم لازم نیست از آن درد حرفی بزنید. مهم این باشد که دردی این وسط باشد که خیلی هم سنگین باشد. اینقدر سنگین که اگر کولهبار آن درد را بر شانه کسی بگذارید، فیالفور و فیالمجلس چهار چرخش از هم بپاشد.
12- اگر نصف شب احساس شیرین شاعری از سرتان پرید و دیدید نان خشکی هم در سفره ندارید، اصلاً ناراحت نشوید. چون میتوانید پیاله و خیال زلف یار را زمین بگذارید (خیار نه، خیال) و بلند شوید بروید بشوید شاعر صلهگیر. آنوقت همین اصول فخیمه ما را هم لازم نیست رعایت کنید. فقط کافیست چند حرف مفت برای خوشایند صلهدهنده بگویید تا دهانتان را مثل دهان فرخی و عنصری پر از سکههای زر کنند.
حالا بلند شیت بریت و مطمئن باشیت که شاعر شدیت.
3 نظر:
کاش اون موقعا که اون شاعر کذایی که بمن ناشاعر بند کردهبود که شعرش را تصحیح کنم، میبودی و گره از کار او میگشودی!
محمدجان شاعران کذایی نمیخواهند که شعرشان را برای تصحیح به ناشاعران بدهند. بلکه وانمود به اینکار میکنند تا تویی که خودت را ناشاعر میدانی الهامبخش شعرشان شوی. شعر را شاعر نمیسراید. شاعر فقط الهامهای ناشاعران را به قلم می کشد. اگر فکر میکنی شعر زیبایی خلق شده، قدر شعر را بدان. نه کاری به شاعری داشته باش که شعر را کنار گذاشته و نه کاری به روزگار ناشاعری داشته باش که دنیای زیباتری برای خود ساخته. کاری هم به کلاغها نداشته باش که شعرها را با قاقارهای بیجا خراب میکنند. اگر شعری خلق شده که دنیای زیباتر و انسانهای مهربانتری را توصیف میکند، دست شاعر و ناشاعر را باید بوسید. رابطه ها شاید تخریب شوند اما خاطره ها همانطور که بوده اند باقی میمانند. آینده را میتوان تغییر داد ولی گذشته ها را نمیتوان تغییر داد. بلکه فقط میتوان فراموششان کرد. آرزومند روزهای خوب و خوش برای تو همه آنهایی که تو دوستشان داری.
جناب محمد و تنهای شب
همه اشتباه می کنند. هم اون شاعر کذایی هم ناشاعرها . در دری وقتی به پای خوک ریخته شود بی قدر می شود. بهترین کار همان بود که در زباله دانی ریخته شدند.
ارسال يک نظر