وبلاق شریفه اسمال آقا به همه جا و همه کس وابسته است و اراجیف و اکاذیب می‌نویسد. هر احدی که اعتراض دارد، بیخود دارد.

سه‌شنبه ۵ ژوئن ۲۰۰۷

سلاحی به اسم خودکار بیک

در فقره قبلی عرض کردیم که یک روز آمدند و یقه ما رو چسبیدند و گرفتند و بردند و چپاندند روی نیمکت مدرسه تا که تعلیم ببینیم. آنروز، روز اول از سال اول مدرسه رفتن ما بود. ما هم رفتیم و مثل یک بچه آدم نشستیم روی یک نیمکتی که سه نفر دیگه هم تنگ دل هم نشسته بودند. همین‌جوری که ما داشتیم با گردن کج و لب‌های آویزون، هاج و واج این‌طرف و آن‌طرف را می‌پاییدیم و منتظر دخول خانوم معلم به کلاس بودیم، یک‌دفعه یک نفر از پشت سر زد به پس گردنم. برگشتم ببینم چه خبر است و کی مرا با کی اشتباه گرفته. با خود گفتم شاید آقا مبصر کلاس باشد. اما او نبود. مبصر کلاس دیوی بود برای خودش. معلم‌ها ازش می‌ترسیدند. یه چوب دستش بود، قد دسته کلنگ. این هوا! حتی سبیل هم داشت. نمی‌دانستم چند سال روفوزه شده بود.

خلاصه اونی که زحمت کشیده بود و زده بود پس گردن ما، آقا مبصر نبود، یه بابای دیگه بود. به او گفتم چیه؟ گفت نخودچیه! ما همینجور مونده بودیم که الان باید چه بکنیم. تجارب قبلیه هم که نداشتیم و اوضاع و احوال مدرسه دستمان نبود. فقط به ما گفته بودند که اونجا از در و دیوارش علم و سواد می‌بارد، بعلاوه ادب و تربیت و کلی از این حرف‌های سلمبه فلمبه که همیشه تحویل بچه مدرسه‌ای‌های نگون‌بخت می‌دهند.

خلاصه ما در این احوال سیر می‌کردیم که در چنین مواقع خطیری چه باید کرد که یارو بهم گفت بلند شو بیا پای تخته ببینیم . ما هم مثل بچه آدم بلند شدیم رفتیم پای تخته تا ایشان بببینند. چه می‌دانستیم کی به کیه. گفتیم لابد اینها هم از آداب و احوال تعلیم و تربیت است که حالا ما با آن فقرات آشنا نیستیم.

وقتی رسیدیم پای تخته، یک‌دفعه همون بابا پرید و خرخره‌‌ ما رو گرفت و ما رو کوبید به اون تخته سیاه زپرتی که با یک میخ طویله از زیر تمثال بی‌مثال اعلیحضرت آویزون شده بود و به یک ریخت عجیبی، دلنگ و دلنگ می‌کرد.

حالا ما هنوز کماکان هاج و واج وایسادیم تا ببینیم قضیه چه جوری ختم بخیر می‌شود و اصلاً می‌شود یا نمی‌شود. طرف گفت همین‌جا وایسا و از جات تکون نخور تا برگردم. ما هم وایسادیم و اصلاً هم از جایمان تکان نخوردیم تا او برود و برگردد. او رفت و از توی کیفش، خودکارش را در آورد و به ضرب آمد. خودکارش بیک بود. همان که فقط خودش مثل خودش می‌نویسد. خلاصه دوست ما آمد جلو. در خودکار بیک را از سرش ور داشت و گذاشت تهش. بعد دوباره جست زد و گریبان ما رو چسبید و نوک اون خودکاری که سرش را گذاشته بود تهش را گذاشت زیر چانه ما. بعد گفت خب حالا بگو ببینیم حرف حسابت چیه؟

باز ما همین‌طور وایساده بودیم و صاف صاف نگاه می‌کردیم ببینیم در چنین مواقع خطیری باید چه کرد. خلاصه اینکه چون ما عقلمون به جایی قد نداد و همین‌طور بی‌خود و بی‌جهت وقت ایشان را تلف می‌کردیم. او خودش یک فشارکی داد به گل و گردن ما و رفت دنبال کارش. وقتی داشت می‌رفت گفت پس یادت باشه که باید دمب خودت رو بذاری روی کول خودت. ما هم رفتیم تو فکر خودمان و دمبمان. چون یکبار روباره دیده بودم، فوری دمب روباهه یادم اومد. من هم در خیالم دمب روباهه را چسبانده بودم به خودم و نوکش را انداخته بودم روی کولم. نمی‌دانم الان هم اون دمبه سر جاش هست یا رفته روی کول اون‌هایی که فرموده بودند بروم و خربزه بکارم.

خلاصه اینکه ما در روز اول مدرسه از همکلاسی خودمان چیزهای خوبی یاد گرفتیم. اولش اینکه فهمیدیم که می‌شود از خودکار بیک بجای اسلحه استفاده کرد. حتی می‌شود آنرا در غلاف کرد و یا بیرون کشید، یعنی سرش را در تهش کرد. دومندش اینکه فهمیدیدم آدمای گنده و منده و هیکلی (مثل آقا مبصر) که زورشان به ماها می‌رسه و ما رو یه لقمه چپ می‌کنند، دسته کلنگ را بیشتر دوست دارند تا خودکار را و اگر با خودکار پیششان بروی، می‌زنند خودکارت را می‌شکنند. سومندش فهمیدیم که واقعاً از در و دیوار مدرسه علم و سواد و معلومات می‌باره. چهارمندش فهمیدیم که آدمی که زور ندارد باید بجای دسته کلنگ، دسته خودکار را بدست بگیرد. پنجمندش فهمیدیم که در چنین مواقع خطیری چه باید کرد. ششمندش فهمیدیم که اگه کسی دمبش را روی کولش نگذاشت، می‌شود آن دمب را با خودکار بیک روی کولش گذاشت. اینهمه تعلیمات برای چند دقیقه از روز اول مدرسه خیلی اضافه بر سازمان بود، تازه آنهم از همکلاسی، تا چه رسد به خانوم معلم که دیگه یا حسین. ششمندش فهمیدیم که فقط بیک مثل بیک می‌نویسد.

2 نظر:

Bapir Kermashani گفت...

دست شماددرد نکنه اسمال اقا از خواندنش خیلی لذت بردیم.

Bapir Kermashani گفت...

دست شماددرد نکنه اسمال اقا از خواندنش خیلی لذت بردیم.